محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
915
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و سرش بر دار كردند ، و على را بر منبرها لعنت كردند . و اين روز كه يزيد بن مهلَّب اين خطبه كرد ، حسن بصرى حاضر بود . چون يزيد را ديد كه همى گفت : شما را به كتاب خداى همى خوانم و سنّت پيغمبر عليه السّلام ، گفت : سبحان الله ، يزيد بن مهلَّب به كتاب خداى و سنّت پيغمبر عليه السّلام مردم را همى خواند . پس بانگ كرد و گفت : و الله كه ما ترا پادشاه ديديم و هم رعيّت ، چه گويى ما را بگوى . پس گروهى در پهلوى حسن نشسته بودند دست بر دهان او نهادند و او را خاموش كردند . و مردمان ايدون گفتند كه ما هيچ شك نكرديم كه او گفتار حسن بشنيد و ليكن ناشنيدن كرد و همچنان به منبر بر سخن همى گفت . پس چون مردمان از مزگت بيرون آمدند ، النّضر بن انس بن مالك ايستاده [ 316 a ] بود و همى گفت : اى مردمان ، شما را چه باز دارد از اجابت كردن به حكم خداى و سنّت پيغمبر عليه السّلام ؟ و الله كه ما هرگز اين نشنيديم و نه شما نيز مگر بدين مايه اندك روزگار به خليفتى عمر بن عبد العزيز اندر حسن بصرى گفت : سبحان الله ، اين نضر بن انس گواهى دهد ، و گواهى نمىدهد مگر بر فتنه . پس گفت حسن بصرى كه اين همان است كه دى گردنهاى شما همى زد و به بنى مروان همى فرستاد و به هلاكت شما خشنود بود ، و اكنون كه بر ايشان خشم گرفت و مخالف شد ، چوبى راست كرد و كرباسى بر سر آن بست و همى گويد من شما را بر كتاب خداى عزّ و جلّ و سنّت پيغمبر عليه السّلام خوانم . و صواب آن است كه اين را بگيريد و هم بدان زندان كه بود باز بريد ، يعنى زندان عمر بن عبد العزيز ، تا فتنه از ميان مردمان بنشيند . مردمان از هر سويى بانگ كردند و گفتند : يا با سعيد ، مگر از شاميان خشنود شدى ؟ گفت : من خشنود نشدم از ايشان ، و ايشان آن مردماناند كه حرام را به حلال گرفتند و مردمان مدينه را سه شبانه روز همى كشتند و غارت همى كردند و دست كوتاه نكردند ، و در حرامهاى مسلمانان و عورتها فساد آشكارا كردند ، پس به خانه هاى خداى عزّ و جلّ شدند و آتش و پليدى به خانه انداختند و كعبه را ويران كردند ، و اولاد رسول را بكشتند كه لعنت خداى بر ايشان باد و بر آنكه تعصّب